بی نشان

خوب...اینم از قالب وبلاگ...امیدوارم این دفعه قالبم یهو محو نشه!

بعد از چند وقت که می دیدم چه بلایی سر وبلاگم اومده و بهش اهمیت نمی دادم اومدم و یه دستی به سر و روش کشیدم...یه قالب جدید گذاشتم و شمارنده آمار بازدید رو هم دوباره گذاشتم تا نشون بدم که همچنان امیدوارم...

این روزها نیاز به جایی دارم که بتونم تنهایی و حرف های ناگفتنی ام رو فریاد بزنم...اما...این جا نمی شه انگار...

فعلاً به صورت بی نشان می رم از این جا...

نمی دونم...شاید برگشتم و بازم هر ماه لااقل یه مطلب گذاشتم تا سنت "هر ماه لااقل یک مطلب" که به طور غیر رسمی توی این وبلاگ اجراش کردم پابرجا بمونه...

هستم...

Shadow

گاهی اوقات انگار که فقط یک سایه ای...یک لحظه...یک قطره...ساده تر از چیزی که فکرش را می کردی...
نه آمدنت حس می شود...نه رفتنت...
بود و نبودت فرقی نمی کند...
این جاست که...
تو می مانی و خودت و...
یک دنیا ناباوری...
همین!

Complicated

سلام...چه قدر حرف دارم برای گفتن...و در ضمن چه قدر هم حرف دارم برای نگفتن...!

اول راجع به عنوان این مطلب، باید بگم که مثل بعضی دیگه از عنوان هام یه جورایی ایهام داره...1.نام آهنگی از Avril Lavigne فکر کنم آلبوم Let Go این اولین برداشت...2.وضعیت الآن زندگی ام...3.My Relationship Status که این سومی رو اگه مشکلی به وجود نمی اومد توی فیسبوک هم می نوشتم...!
راستش داشتم به این فکر می کردم که این وبلاگ در آستانه دو سالگی اش "کجا"ی زندگی منه؟ یعنی منظورم اینه که اون چیزی شده که می خواستم؟ یعنی اگه چند سال دیگه به نوشته های الآن و چند وقت پیشم نگاهی بندازم واقعاً برام چیز به درد بخوری داره یا نه؟ با خودم فکر کردم اگرچه از دو سال پیش تا حالا هر ماه حداقل یه پست توی وبلاگ گذاشتم ولی آیا این کارو به این خاطر نکردم که صرفاً هر ماه یه بار آپ کرده باشم؟!
نمی دونم ولی فکر می کنم شاید این نوشته ها اگه بلایی سر وبلاگم و بلاگفا نیاد به دردم بخوره...نسیت بهش احساس تعلق خاطر دارم..حتماً بهش علاقه دارم که الآن ساعت 2 نصفه شب اومدم و دارم توش می نویسم!
خوب بریم سراغ من!
مثل همیشه همچنان سردرگم و خسته ام...ایام امتحاناته و سه تا از امتحانام مونده...هنوز هم چیز زیادی ازشون نخوندم...تقریباً یه هفته است که هر روز می رم دانشگاه تا با بچه ها درس بخونم و به قولی تو "جو" درس خوندن قرار بگیرم...فردا هم احتمالاً همین کارو خواهم کرد...البته...
البته از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون اهداف پلید دیگه ای هم توی ذهنم دارم از زندگی این روزهام که ترجیح می دم چیز زیادی راجع بهشون نگم...چون می دونم احتمالاً دوباره به جایی می رسم که باید به طور مداوم با کلی ضمیر مجهول حرف بزنم تا چیزی تابلو نشه! فقط در همین حد بگم که واقعاً وضعم پیچیده است...
یعنی راستش یه جورایی حس می کنم همه چیز به شکل عجیبی آرومه! شاید آرامش قبل از طوفان! شایدم...
خوب بازم به سبک اون آهنگ بنیامین که می گفت: "ساعت، دیوار، چشمات..." می رم سراغ شرح حال خودم...دوست می دارم این شیوه را...چون هم راحت است هم فکرهایم فراموش نمی شود!

من این روزها:
پارازیت-امتحان-FIFA 11-Hitman Blood Money-استراحت-فیلم-امید-نا امیدی-Jason Statham-سنگ صبور-دوستی-اعتقاد-ماشین-دانشگاه-دوستان جدید-دوستان قدیمی-نگرانی برای از دست دادن دوستان-کینه-ترس-گیج-خسته-خوشحال...
البته Hitman رو برای بار سوم دارم بازی می کنم و همچنان به شدت به این بازی علاقه دارم...
خوب دیگه کم کم برم بخوابم...یکی دیگه از داستان های زندگی ام رو تموم کردم [البته امیدوارم این طور باشه]، باید دید داستان بعدی چیه و آخرش چی می شه...امیدوارم از گذشته درس بگیرم و اشتباهاتم رو تکرار نکنم...
امیدوارم..
پ.ن:1. دلم می خواست راجع به روند تغییرات اعتقاداتم توی این روزها و این مدت بنویسم که دیدم طولانیه...بهتر بگم...تنبلی ام می یاد...
2. این روزها به شدت از خودم می ترسم...

و آن گاه که من تنها شدم!

سلام...شاید شوق و ذوق من برای نوشتن این مطلب مسخره به نظر بیاد ولی برای اولین بار توی عمرم به مدت یکی دو روز توی خونه تنها شدم و خونواده رفتن مسافرت! یه جورایی برام عقده شده بود که ببینم تنها شدن و زندگی کردن اون جوری که خودم می خوام چه جوریه...از دیروز تا حالا یه سری از کارایی که دوست داشتم رو انجام دادم...البته این کارا رو کلاً زیاد انجام می دم ولی توی تنهایی یه احساس استقلال خاصی به آدم دست می ده که همه چیزو لذت بخش می کنه...دیدن یه فیلم اکشن با صدای زیاد و توی تاریکی محض، گوش دادن به موسیقی با صدای زیاد، سکوت و...

فقط خودمم و خودم! خیلی تجربه جالبیه! هر وقت بخوام می خوابم هر وقت بخوام آهنگ گوش می دم، هر وقت هم که بخوام درس می خونم...فقط تنها مشکلی که هست اینه که به خاطر سه تا امتحانی که هفته دیگه دارم (و همین امتحان ها هم بهونه نرفتنم به مسافرت بود) بیشتر وقتم داره به  درس خوندن و برنامه ریزی واسه درس خوندن می گذره...

توی این چند وقت می تونم بعضی خاطراتم رو توی این کلمه ها خلاصه کنم:

فیسبوک، ناامیدی، تعادل، خواب، Marl، بی واژه، Linkin Park Live In Madison Square Garden، Fight Club، Matrix، 3 امتحان در 2 روز، دلتنگی برای ثبت خاطراتم، تحول فکری، غلام همت آنم که زیر چرخ کبود...، آرزوی بریدن، ترس از فردا، دوست های قدیمی، تلاش برای رسیدن و ماندن، دوست های جدید، حسرت، غرور، همت، پرواز و...

همین!


پ.ن: 1. به یاد بیاور آن 2200 را که 6 تا و 5 تا رفت و چند تا هم کلاً از بین رفت!

دوباره عقل!

این بار هم گرفتار دندان عقل شدم...الآن که دارم این رو می نویسم حدود یک ساعت و نیم از جراحی دندانم می گذره و دارم از درد به خودم می پیچم...دو تا دندونم رو با هم کشیدم!! ماجرا از اون حا شروع شد که دومین دندون عقلم درد گرفت! چپ، بالا! رفتیم این دندون پزشکی جدیده! دندونم تقریباً یدون مشکل زیادی در اومد...فکر کنم اوایل عید بود...شایدم یه ذره مونده به عید...خلاصه ما خیلی خوشحال بودیم از این که این دندون عقل خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرشو می کردم کشیده شد...شاید چیزی حدود کمتر از 2 دقیقه (البته بدون احتساب مدت زمان لازم جهت بی حسی!)...
خلاصه این که گذشت تا این که دو تا دندون سمت راست، هم بالا هم پایین شروع کرد به درد گرفتن...ای کاش دکتر خودم که چندماه پیش دندونام رو درست کرد دندون عقل هم می کشید (از بچگی می رم پیشش برای درست کردن دندون هام و با این که متخصص اطفاله هنوزم منو قبول می کنه! گفته تا 25 سالگی هم خواستی بیا...منم که پررو بعد از 25 سالگی هم می رم)...اما آخرین باری که پیشش بودم بهم گفت که دندون های عقلت به درد بخور نیستنو جنسشون با بقیه دندونات فرق می کنه...حتی توی دو تا آینه نشونم داد که رنگشون هم فرق می کرد...گفت توی کمتر از 6 ماه درد می گیره باید بری بکشی! ولی چون کشیدن عقل تو کار این دکترمون نبود (شاید با روحیه اش سازگار نبود) من موندم و انتخاب این که کجا برم بکشم...اولی رو که رفته بودم همین نزدیکی ها یه جا کشیدم که خیلی هم خوب بود فقط چون دفعه اولم بود سختم بود...این یکی رو رفتم این کلینیک جدیده...
برای این دو تا دندون که با هم درد گرفته بودن هم رفتیم همون جا...دکتره یه نگاه به دندونم کرد گفت می خوای دو تاش رو با هم بکشم؟؟ منم که داغون بودم از این بابت که باید دو بار دیگه بدبختی کشیدن عقل رو تحمل کنم، گفتم مگه می شه؟؟ دکتره گفت: چرا نمی شه؟ منم گفتم حتماً یه چیزی می دونه دیگه! خلاصه این که عملیات کشیدن این دو دندون هم پس از بی حس کردن و عکس انداختن کمتر از 5 دقیقه طول کشید فکر کنم! منم کلی خوشحال بابت این که دیگه مجبور نیستم مسکن بخورم و تا دوشنبه هم برای این برنامه ای که دارم حالم خوب می شه(!) رفتم خونه...گاز استریل رو که انداختم دور دیدم همین طور داره خون می یاد! دکتره حتی یه  گاز اضافه هم بهم نداد! شایدم مسئولش اون نبود...نمی دونم...[هنوزم دندونم درد می کنه...وای ی ی ی ی ی]...اگه بخوام صحنه های دلخراش خوابیدن و لخته شدن خون توی دهانم رو توضیح بدم احتمالاً فیل ت.ر می شم! هنوز هم از به یاد آوردن حدود 24 ساعت خون (و البته لخته خون) خوردن حالم بد می شه...امروز هم که رفتم دانشگاه برای یه کوئیز 1 نمره ای  ( والبته 1 ساعت و 10 دقیقه ای)، سر امتحان یه ربع زودتر برگه ام رو دادم و به عنوان اولین نفر کلاس رو ترک کردم...چون دهنم پر خون شده بود و نمی تونستم دیگه بشینم...اما وقتی بلند شدم فهمیدم که بعد از منم چندین نفر بللافاصله برگه هاشون رو دادن و اومدن بیرون...راستش کوئیز اون قدر سخت بود که کمتر کسی راهی برای حل سوالا به ذهنش می رسید و (شاید) خیلیا مثل من منتظر بودن یکی برگه اش رو بده تا بقیه هم جرات کنن و برن بیرون...البته بماند که یه نفر از کسانی که بعد از من برگه اش رو داده بود به خاظر من بلند شده بود (اسمایلی آدمی که حالش داره به هم می خوره!) و چون من بلافاصله بعد از خروج از کلاس رفته بودم دستشوئی منو پیدا نکرده بود (اینا رو حدود یه ساعت بعد از امتحان از یه منبع آگاه فهمیدم!)...خلاصه که بعد از گذشت حدود 24 ساعت و خونی شدن تمام اتاقم و لباس هام، به این نتیجه رسیدم که حتماً یه چیزیم هست که خوب نمی شه...
بلند شدم و در یک اقدام شجاعانه لباس پوشیدم و به خانواده گفتم: من می رم دکتر ببینم چه مرگمه! و پدر بزرگوارم (که در تمام مراحل این ماجرا و تقریباً تمام سختی های زندگی ام از ابتدا تا کنون مثل مامانم همراهم بوده) این بار هم منو برد همون دکتره که عقل اولم رو کشیده بود...دکتره یه نگاه به دندونم کرد و گفت: این بخیه می خواد...بذرا یه شستشو بدیمش بعد ببینم کدوم دندونت نیاز به بخیه داره و بعد...
خلاصه این که یعد از یکی دو ساعت با بخیه کردن دندون راست-بالا و استفاده از مایع انعقاد خون برای دندون راست-پایین (اگه اسم مایع رو درست گفته باشم) برگشتیم به خونه...در ضمن دکتر گفت لثه ات یکم پاره شده بود بخیه رو از یه گونه ات گرفتم مراقب باش پاره نشه بخیه ات...
الآنم خیلی خسته ام برم بخوابم...شایدم یه کم بستنی خوردم بعد...
فعلاً...
خدایا شکرت...

مبارک!

اینم از امسال...

3rd decade of my life

ادامه نوشته

89

سلام...

89 هم تقریباً تمومه انگار...

ادامه نوشته

روز من

امروز روز من نبود و نیست...اون از کلاس صبح که بهش نرسیدم و بعد هم کلاس پیانو که اون هم پرید، این هم از تصادف! خدا آخر و عاقبت امروز رو به خیر کنه...

حالم از دنیا به هم می خوره...از همه چی!

امروز

سلام! با توجه به این که الآن ساعت از 11 شب گذشته و من هم فردا 7:30 مدار منطقی دارم و حتماً باید سر کلاس برم(!) و همچنین با عنایت به این موضوع که من تازه حدود ساعت 9 شب رسیدم خونه؛ نتیجه می گیریم که الآن باید بگیرم بخوابم! اما اومدم تا یه چیزی گفته باشم. حس می کنم دوباره دارم مثل همیشه اشتباه می کنم! راستش اشتباهاتم رو می دونم ولی نمی دونم چه طوری می تونم باهاشون کنار بیام...

هر روز گیج تر از روز قبلم...نمی دونم دارم چه می کنم...فقط این بار هم آرزو می کنم که همه چی به خوبی و خوشی تموم بشه...


پ.ن1: ممنون خدا جون...یه دنیا ممنونتم.

پ.ن2: بالاخره خریدم...Yamaha Clavinova Traditionals CLP340حالا بعداً بیشتر راجع بهش می گم...

پ.ن3: این دو پی نوشت بالا با این که به ظاهر با اصل پست نوعی تناقض دارن ولی در حقیقت همه این حالت ها تعریفی از منه! "من" و زندگی "من"!

داستان زندگی

یادم نیست دقیقاً چند ساله که داستان زندگی و کلاً ماجراهایی از این دست رو توی مجله‌هایی مثل "اطلاعات هفتگی" و...می خونم؛ولی همیشه فکر می‌کردم این داستان‌ها یا ساختگین یا حداقل "من" هیچ وقت شبیه چنین داستان‌هایی رو هم توی زندگی‌ام نخواهم‌دید! اما انگار بازی سرنوشت عجیب‌تر از اون چیزیه که فکرشو می‌کردم...

این‌بار اومدم این نوشته رو روی وبم بذارم تا به خودم قول بدم بعد از تموم شدن امتحانات فاینال این ترم تمام سعیم رو بکنم که شروع کنم به نوشتن داستانم...داستانی که هنوز معلوم نیست آخرش چی می‌شه...داستانی که دیشب خیلی ترسناک شده بود...شاید برای اولین بار بود که این‌قدر به داستان‌های عجیب و غریب توی کتاب‌ها نزدیک شده بودم...شاید...


پ.ن 1: خودمونیما؛ نقش بازی کردن هم عجب کار سختیه‌ها! خصوصاً اگه مجبور باشی نقش بازی کنی...اونم فقط برای بریدن! بهتر بگم...مقدمه‌ای برای بریدن! شایدم یه‌جور ترس...

پ.ن 2: خدا خودش به‌خیر بگذرونه...